رضا قليخان هدايت

800

مجمع الفصحاء ( فارسي )

و له صحبت من با تو اى جولاهه مرد * اختلاط تشنه و جوى تهى است نه تو را از شعر گفتن هست بهر * نه مرا از شعربافى آگهى است با زن زشت فلان همخوابه گشتم نيم‌شب * بوالعجب زشتيى كه پيشش گادن مردار چيست . . . را گفتم كه حالت اندرين ره چيست گفت * حال كور پابرهنه در ميان خار چيست فى طلب الجمد و الثلج اى شهنشاه فلك تخت كه برجيس دهد * هر زمان بخت تو را مژده به لفظ بخ‌بخ از پى مطبخ جود تو بر افلاك شد است * جدى مذبوح و زحل ذابح و مغرب مسلخ قصد دشمن چو كنى در يزك لشكر تو * كهكشان تيغ كشد مهر علم مه ناجخ رستم زال به پيكار تو با تير و كمند * همچو زالى است كه باشد به كفش سوزن و نخ آسمان چتر مرصع به برت مىآورد * عقل مىگفت زهى مورچه و پاى ملخ ماه نمام فلك بود از آن گشت پديد * بر رخش از اثر سيلى قهر تو وسخ شهريارا به چنين وقت كه ماهى در آب * هست سوزنده چو عاصى به ميان دوزخ مادح سوخته‌دل از كرم دولت تو * هرچه خواهد همه آماده بود الا يخ در هجو حلاجى فرموده است حال آن زن به مزدك حلاج * بشنو از من كه گويمت چون باد نى به ناخن زه كمان به گلوى * پنبه در حلق و مشته در . . . باد ببين آن نكو امرد ساده‌رو را * كه در بزم بر من مقدم نشيند من از وى مؤخر نشينم به شرطى * كه او پشت بر من كند خم نشيند آن كلانتر ز عزيزى پرسيد * كه مرا آرزوى خر باشد زين خران جمله كدامين بخرم * گفت آن خر كه كلانتر باشد نه اشارت نه رمز مىفهمى * مگرت حقنهء صريح كنند از حماقت خيال مدح كنى * اگرت هجو كى مليح كنند